سفارش تبلیغ
صبا



تیر 86 - اینجاچراغی‌روشن‌ست..






درباره نویسنده
تیر 86 - اینجاچراغی‌روشن‌ست..
مدیر وبلاگ : حاج جمال[52]
نویسندگان وبلاگ :
بی نام[6]
للِه[14]

همیشه سعی میکنی حرف هایت را بزنی ، چون اگر تو نزنی بقیه که دارند حرفهایشان را می زنند ، و آنوقت به جای تو هم حرف می زنند !! اعتقاد دارم که دیده می شویم ...
آی دی نویسنده
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
اسفند 85
فروردین 86
اردیبهشت 86
خرداد 86
تیر 86
مرداد 86
شهریور 86
مهر 86
آذر 86
دی 86
بهمن 86
اسفند 86
فروردین87
اردیبهشت 87
خرداد 87
مرداد 87
شهریور 87


لینکهای روزانه
دچار - این روزها این جا می نویسم [8]
دچار در میوه‌ی ممنوعه [29]
[آرشیو(2)]


عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
تیر 86 - اینجاچراغی‌روشن‌ست..

آمار بازدید
بازدید کل :113674
بازدید امروز : 1
 RSS 

 

ماه رجبم از راه رسید ، مثل همیشه با همون برکات وی‍ژه . ماهی که ابتداش با ولادت یه نوراز همون انوار الهی است یعنی آقا امام محمد باقر  (ع) است ، ماهی که خورشید ولایت در اون طلوع کرد . !هر  چی بگم بازم کمه و مثل همیشه زبان قاصر است از بیان این همه لطف و کرامت .

دوست داشتم همون شب اول ماه و شب عید این پست رو بزارم ولی خب دیگه ، نشد که بشه!
اما جاتون خالی همایش تا چشمه رضوان که تمام شد ( این همایش ها طی 3 دوره 15 روزه هر روز و به طور مستمر در جوار حرم ملکوتی امام رضا ع برگزار میشه ، موضوع مباحث هم آشنایی با معارف رضویه . خیلی با حاله !!!!) از سالن که خارج شدم تصمیم داشتم برم خونه ولی خب یه وقتایی آدم دنبال بهوونه میگرده تا بیشتر دور و بره آقا باشه . برا همینم گفتم حالا که تا نماز فرصت هست یه دور کامل دور گنبد و بارگاه آقا بچرخم ، به صحن غدیر که رسیدم رفتم و یه گوشه روی فرشها نشستم و فکری شدم  .


 صحن غدیر معروف به صحن عربهاست که معمولا کاروان ها و اشخاص عرب زبان اونجا تجمع می کنند و به عنایت آستان قدس ! از سخنرانی و مداحی و ... به زبان خودشان استفاده می کنند .  منم همونطور که داشتم به همه چی فکر میکردم با خودم گفتم من که زبون فارسی سرم نمیشه ، یه کم با دقت گوش بدم شاید عربی بفهمم !!!!! که البته اگر ادامه میدادم میشد همون حکایت کلاغ اومد راه رفتم کبک و یاد بگیره ، راه رفتن خودش هم یادش رفت .

بی خیال شدم و طوافم رو ادامه دادم ، دنبال یه گوشه دنج میگشتم تا به دور از همه ، با آقا حرف بزنم که البته گشتم همی با چراغ گرد شهر و از این غافل بودم که چراغم به چه کار آید وقتی کل شهر از نور وجود آقا منوره .

رسیدم به صحن جمهوری همونجا که ساعت آفتابی داره ، رفتم جلوی در گمشدگان رو به گنبد طلاش و تکیه زدم به دیوار و همونجا بس نشستم . خوشم میاد آقا هم برام کم نگذاشت دقیقا همونجایی بردم که باید از اول میرفتم دفتر گمشدگان !!!!!قربون حسن انتخابش برم که میدونه به هر کسی کجای حرمش جا بده .

آها یادم رفت بگم من تا اون موقع هنوز نمیدونستم که شب ولادته! یه کم که به دور و برم نگاه کردم و به صدای سخنرانی که توی صحن پخش میشد گوش دادم ، دو ریالی مبارک جا افتاد که بیچاره اول رجب شد و ... بازم آقا پیش دستی مثل شب ولادت آقا جوادالائمه که نیت حرم نداشتی ولی به دلت افتاد که باید بری انگار که یکی منتظرت باشه . رفتم و فهمیدم ولادت میوه دل امام رضاست . آره ! اینبار هم تو غافل بودی و آقا کشوندت اینجا .

هر کسی توی حال خودش بودو خلوتی داشت با آقا ، با خودم زمزمه میکردم که :
                           خوشا به حال دل عاشقی ، که در همه حال
                            کبوتر حــــــــــــــــــــــرم توست یا امام رضا 

جاتون خالی حرم اون شب از همیشه قشنگتر بود  ......
اون شب مثل همیشه شرمنده لطف امام رضا شدم ، مثل همیشه ...

خدا قسمت همه کنه ، به ویژه رفقای وبلاگ نویس کنه توی این ماه با برکت مشرف بشن حج فقرا . اونایی که پولدار بودن رفتن حج عمره ما هم که پول نداریم اگر هوس زیارت خانه خدا کنیم میریم حرم آقا ،‌اگر هوس زیارت امام حسین کنیم میریم حرم آقا ، " یه ارتباط خاصیه بین طوس و کرب و بلا / هر وقت که تنگ میشه دلم میرم پیش امام رضا ، هر وقت شاد باشیم میریم حرم آقا ، هر وقت دلتنگ باشیم میریم حرم آقا خلاصش کنم درسته من همسایه خوبی برا آقا نیستم ولی آقا حسابی حق همسایگی رو به جا میاره .

                               دوباره آمده تا دوباره پر بزنم
                                کبوترانه در این آستانه پر بزنم

                                                                    به ناامیدی از این در نمیروم هرگز
                                                                            اگــر جواب نگیرم دوباره در بزنم

                                                                                                         یا حق و التماس دعا      



نویسنده » بی نام . ساعت 1:26 عصر روز سه شنبه 86 تیر 26


    یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
چرا
    برای شروع عشق یاعلی بگیم:
_ آخه
_ آخه و اما نداره
* شروع کردن کار خیلی سختیه
* یاعلی اینقدر قویه که همچین ییهو عشقو شروع می کنه و چیز دیگه ای هم نمی خواد
* فقط چیزای که با یاعلی شروع می شه عشق توشون جریان داره
(البته یادمون باشه که تمام کائنات در قرآن، تمام قرآن در سوره ی حمد، سوره ی حمد در بسم الله و بسم الله الرحمن الرحیم در ب و نقطه ی ب مولا علی ست)

 

 

 

به قول حاجی پ.ن: چند نکته ی عجب از این نویسنده:
1.من در هیچ بلاگ دیگه ای فعلا نمینویسم. 2.شاید یه کم پستام با بقیه ی بچه ها فرق کنه. 3.سعی میکنم سبک خاصی تو نوشتنم نداشته باشم! 4.غلط املایی ندارم مگر اینکه خودم بگم!! کشف الباقی به عهده ی خواننده است؟
.
 



نویسنده » للِه . ساعت 8:15 عصر روز چهارشنبه 86 تیر 20


دیروز هفتمین روز شهادت حضرت مادر (س) بود ،

 

دیروز هفتمین روزی بود که علی(ع) بی یاور بود ، همون علی(ع) که می گفت اگر هراس پیدا شدن قبر فاطمه(س) نبود تا آخر عمر در کنار قبر او معتکف می شدم ،

 

دیروز هفتمین روزی بود که حسنین(ع) بدون مادر(س) سر میکردند ،

 

دیروز هفتمین روزی بود که زینب(س) هم خواهری می کرد و هم مادری...

 

دیروز هفتمین روزی بود که مدینه صدای گریه حضرت مادر(س) رو نمی شنید ،

 

دیروز هفتمین روزی بود که کفار به ظاهر مسلمان مدینه دیگر از صدای ناله های مظلومانه و جانخراش حضرت مادر(س) راحت شده بودند...! (لعنت الله علی القوم الضالمین الی قیام یوم دین )

 

.

.

.

 

دیروز . . .

 

دیروز خیلی اتفاق ها افتاد... ، که من و تو از آن بی خبریم ...

 

اما . . .

 

اما امروز ، بعد هزار و چهارصد سال ، هنوز صدای ناله مادر(س) ، صدای گریه زینب(س) ، صدای مناجات های شبانه علی(ع) با چاه های نخلستان های ندینه به گوش من و توی بچه شیعه می رسد

 

امروز هم صدای (هل من ناصر ینصرنی ) ابن فاطمه(عج) به گوش می رسد

 

.

 

.

 

 

 

 

آی رفیق ...

 

می شنوی صدای مولایمان را ...

 

آی رفیق . . . نکند ما هم مثل اهل مدینه آن روز به این فریاد ها بی تفاوت باشیم

 

حال آنکه ما ادعای شیعه بودن هم می کنیم ،

 

حال آنکه ما هر روز و شب جمعه ، ندای متی ترانا و نراک سر می دهیم

 .

 

.

 

.

 

.

 

آقا خودت کمکمان کن که سربازت شویم...

 

خودت کمکمان کن

 

علی مدد



نویسنده » حاج جمال . ساعت 8:43 عصر روز سه شنبه 86 تیر 5


اول سلام !

1- هنوزم با سیستم های کافی نت ها مشکل دارم ، البته نمی دونم شایدم سیستم های کافی نت ها با من مشکل دارن !!! به هر حال یه چند روزه دیگه هم باید دندون رو جیگر بذارم تا پایان ترم ها تموم شه

2- از طریق منابع مان در پارسی بلاگ! خبر رسید که قراره یه برنامه اعتکاف واسه وبلاگ نویسان تو سراسر کشور برگزار بشه و تا چند روز دیگه هم تبلیغاتش تو سایت گذاشته می شه ، و قسمت قشنگش این جاست که احتمالا یه تعداد هم واسه اعتکاف میان مشهد ، به هر حال گفتم که خبردار باشید ، دلم نیومد بدونم و نگم! خبر های آتی هم به زودی به اطلاع می رسد !

3- تصمیم دارم یه نیمچه سفرنامه جمکران رو از تو دفترچه خاطراتم پیاده کنم و به تدریج بذارم اینجا ، واسه خودم یکم قشنگه واسه بقیه رو نمی دونم . البته الان (یعنی بعد آخرین امتحانم!) تو مرحله ویراستاری و تایپه . تا ببینیم خدا چی می خواد.

 

علی مدد

 



نویسنده » حاج جمال . ساعت 8:31 عصر روز سه شنبه 86 تیر 5


سلام

 

همچین ییهو دیدیم که بلاخره این همخونه ایمون ! شروع کردند به نوشتن کلی متعجب گشتیم اما ...

 

اما این اتفاق رو آغاز دور جدید تحولات بدونید ! جدی می گم چرا می خندین!

یه چند تایی مطلب آماده کرده بودم که دیشب اومدم بزارم اما این سیستمای کافی نت محلمون بازی در آورد و فلاش مموریه گوشیمون رو نخوند ماهم پس از کلی کلنجار رفتن با سیستم و با سیستم سرور و همینطور خود صاحب کافی نته ! ، آخر شب دست از پا دراز تر برگشتیم منزل !، و به این نتیجه رسیدیم که ((کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من ! ))   نگین چه ربطی داشت ، ربطش اینه که به این نتیجه رسیدم که بایست سیستم خونه رو آماده کرد واسه کار کردن با اینترنت، آخه چند وقته (بنا بر مسااااااائلی) سیستم ما رنگ اینترنت رو ندیده !

بگذریم همینو می خواستم بگم که انشالله اتفاقاتی می افته اینجا...

اولیش تغییر قالبه که با مدد گرفتن از حضرت مادر انشالله می خواهیم هم قلب و روحمون و هم تموم زندگیمون رنگ حضرت مادر رو بگیره...

دومیش هم تغییر عنوانه (اینجا چراغی روشن است...) که تغییر رویکرد ما رو هم نشون می ده که ان شالله بتونیم چراغهای روشن خدا رو  ببینیم و بزاریم اینجا تا همه با هم مواظب صراط باشیم ...

 

علی الحساب همینا رو داشته باشین تا بعد.

 

 

علی مدد    



نویسنده » حاج جمال . ساعت 2:43 عصر روز شنبه 86 تیر 2


یا رحیم
بی مقدمه....
یا رحیم گفتم تا مدد بگیرم از خودش و از یادش که " فاذکرونی اذکرکم " و ببخشاید آنچه را که شاید قصور کنم در نوشته هایم .


 چندی پیش مدیر وبلاگ خبر غیر مترقبه ای را تحت عنوان " دو نفر می شویم" اعلام کرد که البته نمیدانم می توانید مرا به عنوان نویسنده بپذیرید یا نه ؟ که در هر صورت فرقی هم نمی کند که بپذیرید یا نپذیرید ،چون من آمدم که حرفم را بزنم چه بخواهید و چه نخواهید ، چه بخواهند و چه نخواهند ! برای من مهم این است که او بخواهد و تا زمانی که او بخواهد من هم هستم و در غیر این صورت ...


فلذا همین اول کار این مسئله را برا خودم و خدا روشن کردم تا بعدا" توش حرف در نیاد و اگر خواستم ( گوش شیطون کر !)یک روزی از برای خوشایند کسی بنویسم و یا از برای خوشایند  کسی دیگر ننویسم تکلیفم با خودم و خدا روشن باشه .
یعنی آخدا ! ببین جلو جمع دارم میگم ها ، اگر خواستیم پامون رو کج بزاریم بزن پس کلمون !!!


و اما این که اسم و رسم حقیقی و حقوقیم چیه و تا چه حد اهمیت داره ، باید عرض کنم که مهم نیست و چون مهم نیست به دوستان توصیه می کنم دنبال پیدا کردن نام و نشان و گرفتن عدم خلافی بنده نباشند که قطعا فکر نمی کنم کسی پیدا بشه که وقت گرانبهاش رو صرف این کار عبس کنه .


من همین هستم که می نویسم یعنی یک قلم به دست بی نشان !!
ولی وجدانی قلم به دست مزدور نیستم و اگر هم ، چنین جماعتی به تورم بخوره ، قلم نویسندگی ، قلم دست ، قلم پا و هر نوع قلم دیگه ای که داشته باشه رو با همین جفت دستام میشکنم .( اینو از برای آن عده نون به نرخ روز خورایی گفتم تا حساب کار دستشون بیاد ، فارسیش همون گربه رو دم حجله کشتنه!)


و دیگر این که اگر از اعلام تا وقوع خبر ( دو نفر می شویم ...) خیلی فاصله افتاد باید ببخشید .
چون یه مدتیه گرفتار ( البته با دید ناقص بشری ما گرفتاری به نظر می یاد وگرنه این ها همه الطاف خفیه خداست ) شدم و شرایط روحی مناسبی نداشتم چیزی ننوشتم تا مبادا این فضا بر نوشته هام تاثیر بزاره و مدیون دوستان بشم . به هر حال شرمندگی مدیونی قابل تحمل تره لذا شرمنده شما و مدیر وبلاگ شدم . .
از همه دوستان و بزرگواران التماس دعا دارم .
به امیدی که خودش توفیق بده تا باز هم بنویسم .


یا علی 



نویسنده » بی نام . ساعت 1:35 صبح روز شنبه 86 تیر 2