سفارش تبلیغ
صبا



شهریور 86 - اینجاچراغی‌روشن‌ست..






درباره نویسنده
شهریور  86 - اینجاچراغی‌روشن‌ست..
مدیر وبلاگ : حاج جمال[52]
نویسندگان وبلاگ :
بی نام[6]
للِه[14]

همیشه سعی میکنی حرف هایت را بزنی ، چون اگر تو نزنی بقیه که دارند حرفهایشان را می زنند ، و آنوقت به جای تو هم حرف می زنند !! اعتقاد دارم که دیده می شویم ...
آی دی نویسنده
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
اسفند 85
فروردین 86
اردیبهشت 86
خرداد 86
تیر 86
مرداد 86
شهریور 86
مهر 86
آذر 86
دی 86
بهمن 86
اسفند 86
فروردین87
اردیبهشت 87
خرداد 87
مرداد 87
شهریور 87


لینکهای روزانه
دچار - این روزها این جا می نویسم [8]
دچار در میوه‌ی ممنوعه [29]
[آرشیو(2)]


عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
شهریور  86 - اینجاچراغی‌روشن‌ست..

آمار بازدید
بازدید کل :113675
بازدید امروز : 2
 RSS 

 

بسوزان هر طریقی می پسندی
که آتش از تو و خاکستر از من

بکش چون چون صید و در خونم بغلطان
تماشا کردن از تو،پرپر از من

 

 

تا اطلاع ثانوی ، علی مدد



نویسنده » حاج جمال . ساعت 1:55 عصر روز شنبه 86 شهریور 31


بعونک یا لطیف ...

سلام

سه سال گذشت ...

انگار همین دیروز بود ... 28 شهریور 83  مدینه ...

                                    ......................

دیشب مراسم میلاد آقا امام حسین بود تو سالن هتل ، خیلی دلم سوخت تو مدینه پیامبر و اولادشون هیچ خبری نبود ... ، وسط مراسم پاشدم رفتم حرم ، اما دلم نیومد برم داخل ... رفتم پشت دیوار بقیع ، سلام دادم به حضرت زهرا (س) و تبریک گفتم بهشون ...

برگشتم هتل ، مراسم آخراش بود ، مثلاً به مدیر کاروانمون قول داده بودم کمکش کنم ...

----------------------------------

صبح از نماز که برگشتم ، کمی وقت داشتم تا صبحونه رفتم تو اتاقم ، دو تخته بود اما من تنها بودم، تلویزیون رو روشن کردم ، اخبار بود ...؛

 ابوالفضل سپهر هم ... پرید ...

نتونستم باور کنم ... تلویزیون رو خاموش کردم ناخودآگاه روی تخت افتادم ... شعر هاش یادم می اومد ، ... صورت قشنگش ...

بی اختیار اشکم ریخت وقی یادم اومد از دیداری که باهاش داشتم  ...

----------------------------------

همین دوماه پیش ، تیر ماه بود ... اردوگاه آبعلی تهران ، طرح ولایت تکمیلی ...

اومد شعر خوند واسمون ... باهمون حال خرابش ...

 اون می خوند و اشک میریخت و لبخند میزد ...

ما فقط گریه میکردیم ...

وقتی تموم شد ، اومد که بره ، از میون جمعیت راهشو گرفت به سمت خروجی ...

من انگار اما میخکوب شده بودم ، همونطوری جلو می اومد . اشک هم تو چشماش حلقه زده بود ومن تصویر لرزانش رو میدیدم ...

رسید به من فقط نگاش کردم ... توچشماش یک دنیا غم رو میشد دید ...

دلم خیلی می خواست بغلش کنم و سرمو بزارم رو شونه اش و تا صبح های های گریه کنم ...

اما همچنان به زمین زیر پام چسبیده بودم ... رسید به من ، لحظه ای ایستاد نگاهی به چشمام کرد ، چیزی گفت ... و رفت .

..

----------------------------------

همه اینها تو ذهنم رژه میرفت ... دوباره برگشتم حرم

وسط بین الحرمین مثل دیوونه ها نشستم روی زمین و فقط براش گریه کردم ...

خیلی دلم میخواست تو آغوشش گریه کنم ... خیلی ...

----------------------------------

و حالا سه سال از اون روز گذشته ...

حاجی نیستی ببینی فرشته هنوز هم پلاک طلایی میخواد ...

حاجی نیستی ببینی اونایی که گفتی که هیچ ... ما هم نمی فهمیم ... ماهم فراموش کردیم ...

راستی کی یادش مونده...؟ ،  فرشته پلاک طلایی میخواد

 

 

علی مدد

 

پی نوشت :

1-    قرار داشتم پی نوشت ننویسم ، نشد !

2-    قبلاً یه مطلب نوشته بودم با عنوان  « کی یادش مونده فرشته پلاک طلایی میخواد ؟ » میخواستم همونو بنویسم اما نمیدونتم چی شد اینجوری شد ، راستی ببخشید طولانی شد

3-    همین



نویسنده » حاج جمال . ساعت 12:48 صبح روز چهارشنبه 86 شهریور 28


از پیامبر (ص) روایت داریم: « لکل شیءٍ بابٌ و بابُ العبادة الصوم » یعنی هر چیزی را دری است و دریچه عبادت روزه است. پس تا کسی وارد روزه نشود، به حال و حالت عبادت وارد نشده است. چون عالم عبادت، عالم خاصی است که با فکر و مطالعه به دست نمی آید. این روایت می خواهد بفرماید: تو را با شکم سیر به باغ عبادت راه نمی دهند. وقتی حالت عبادت در انسان بوجود آمد، احساس می کند در مرکز هستی جای دارد، تمام حرص ها و اضطراب ها از قلب او زدوده می شود، به اصل خود که بندگی خداست بر می گردد. پس باید متوجه شد روزه وسیله ورود به عالم عبادت است و به تبع روزه است که سایر عبادات ما حالت و روح عبادت به خود می گیرد.
ملاحظه کرده اید اگر در هنگام سحر، زیاد غذا بخورید، درست نتیجه عکس می گیرید، خوابتان زیاد می شود، ذهنتان آن تیزی که حاصل روزه است به دست نمی آورد و خلاصه از نتایج روزه محروم می شوید! به ما گفتند روزه بگیرید تا به شما ثابت شود با گرسنگی می توتنید توانا و محکم شوید، البته شرطش اینست که به خود القا نکنید که چون روزه گرفته ام ضعیف شده ام، بلکه اگر دقت کنید متوجه می شوید بیش از گرسنگی، پر خوری علت ضعف و سستی است.
قدیمی ها قصه ای عبرت آموز دارند، می گویند:
بین یک مار و زنبور مکالمه ای صورت گرفت، زنبور ادعا کرد زهر من کشنده تر از زهر تو است ولی چون هیکلم کوچک تر است آدم ها باورشان نمی آید که زهر من می میراند و چون مردن را به خودشان القا نمی کنند، زهر من تأثیر واقعی اش را نمی کند و این ترس مردم از هیکل توست که مردم را می کشد و نه زهر تو. بالاخره برای اثبات این قضیه قرار گذاشتند که توی کلون در باغی مخفی شوند و باغبون رو نیش بزنند. در روز اول، مار دست باغبان رو نیش زد و باغبان احساس کرد چیزی دستش را گزید، دستش را بیرون آورد و دید زنبوری پر زد و رفت، یک کمی مقاومت کرد و دستش را مکید و رفت دنبال کارش، با خودش گفت زنبور بود و چیزی نبود. روز بعد، زنبور نیش زد و مار خودش را از سوراخ نشان داد، باغبان فریاد زد وای! مار دستم را گزید، و بیهوش شد. البته این قصه است ولی نکته روانی دقیقی در آن نهفته است.
با بیان این داستان می خواهیم عرض کنیم بعضی ها از ترس گرسنگی می میرند، نه اینکه گرسنگی آزارشان دهد، بلکه سیی آزارشان می دهد، ولی متوجه نیستند. ماه رمضان فرصت خوبیست تا اگر انسان خودش خودش را با القائات ذهنی از پا در نیاورد، به انسان ثابت شود چقدر ب گرسنگی می تواند روح را متعالی کرد. بیایید خودتان را به حداقل غذا عادت دهید، عصرهای ماه رمضان ورزش کنید ، کوه نوردی کنید، تا به شما ثابت شود در اوج گرسنگی بسیار قدرتمندید. به قول مولوی:
قدرت جبریل از متبخ نبود بود از الطاف خلاق ودود
همچنین هم قدرت ابدال حق
هم ز حق دان، نی زاطعام و طبق
یعنی پدیده هر چه مجردتر باشد قدرتش بیشتر است و نفس انسان موجودی است مجرد و متعالی، و لذا قدرتی بیکران دارد ولی چون اسیر بدن است برای ما آن قدرت ظهور ندارد. نمونه این قدرت بی کران را شما در حضرت امیر المومنین (ع) می بینید، همه مردم هم عصر آن حضرت متعجب بودند که ایشان با این غذای کم این همه نیرو را از کجا دارند؟ متوجه نبودند که روح انسان از مقام «روح» که نزدیک ترین مخلوق به خداست تنزل کرده تا به مرحله «من روحی» رسیده ولی از اصل خود که حقیقتی است فوق ملائکه منقطع نشده، و روزه می تواند همین را به شما ثابت کند که می توانید به غیب قدرتمند خود وصل شوید.



پ.ن:1)مطلب ازکتاب روزه دریچه ای به عالم معنا از استاد اصغر طاهر زاده
2)ببخشید که طولانی شد.

نویسنده » للِه . ساعت 6:20 عصر روز دوشنبه 86 شهریور 26



1- اینجا چراغی روشن است... (نه اشتباه نکنید ، الان ، این عنوان وبلاگ ما نیست !!!) این عبارت عنوان ویژه برنامه افطار رادیو جوان است که از ساعت 5 تا 7 عصر پخش می شود...این و از باب تبلیغ و همزاد پنداری نوشتم !

(( وقتی کپی برداری برای همه آزاد است ، این طور می شه!!! البته ما هم از خودمون ابداع نکردیم ! اما نمی دونم از کجا اومده؟! ))


2-اینجا چراغی روشن است...( نه بازم اشتباه نکنید ، اشتباها تکرار نکردم! چراغ ماه رمضونم روشن شد...)
بالاخره اومد ، مهمون خدا می شیم ...
اما به قول بی نام چقدر مواظب دفترچه اعمالمونیم...؟؟

- می گه : بی خیال بابا اصلاً ولش کن کی به آمادگی ماها نگاه میکنه ؟!!!
- می گم : اِه ... یعنی چی ؟ آدم میخواد بره مهمونی یه کسی ، خودشو مرتب میکنه ، تر و تمیز میکنه ، خوش تیپ و ...
- حزفمو قطع میکنه و می گه : درست اما الان ما نمیریم مهمونی کسی که! ... الان مهمون خداییم ... ما و خدا هم که این حرف ها رو نداریم ...
- می گم : دقیقاً به خاطر همین که مهمون خداییم ، میگم باید مرتب باشیم ، آدم هرچی بیشتر واسه کسی احترام قائل باشه بیشتر واسش خرج میکنه ...

حالا داریم میریم مهمونیه خدا ... ، نمیخواهیم خودمونو صفا بدیم ... ، بازم مثل رمضون های قبل فقط گشنگی و تشنگی بکشیم ... بازم همون غیبت ها ، لغو ها ، دروغ ها ، زیر آب زنی ها ، نگاه ها و ...
خیلی هاشو هم خودمون متوجه نیستیم ...


3- اینجا چراغی روشن است... ( این جا دیگه مربوط به وبلاگه ...! )
ما یعنی "من" و " ل ل ه " و " بی نام " ، قرار داشتیم که روز در میون بنویسیم ... (جمعه ها که تعطیله ما هم تعطیلیم!!!) یعنی " ل ل ه " شنبه ها بنویسه ... من دوشنبه ها بنویسم ... " بی نام " هم چهارشنبه ها ، راستش تا امروز نصفه نیمه عمل کردیم اما ؛ بی نظم ترینشون خودم بودم ... ( مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد !!! ... نخندید !! مومن رو میگم خودمو که نمیگم ... ! نکته انحرافی بود هیچ ربطی نداشت )
حالا این ها رو نوشتم که اول خودمو ملزم کنم ... بعد هم اونارو ( زهی خیال باطل !!! ) پس از این به بعد سه روز در هفته منتظر باشید .


 

علی مدد

پی نوشت :
- التماس دعا شدید دارم از همه دوستان و دشمنان !!! دوستان که به وظیفه شون عمل کنن! دشمنان هم بیان جزو دوستان ، بعد به وظیفه شون عمل کنن!
- ما هم چشم نایب الزیاره همه دوستانی که نظر بدن هستیم پیش امام رضا (ع) ( به این می گن استفاده ابزاری!)
- به قول تخریبچی ... 3 صلوات !



نویسنده » حاج جمال . ساعت 9:38 عصر روز چهارشنبه 86 شهریور 21


«مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیل الله
کمثل حبــةً انْبتت سبع سنابل فی کل سنبلةٍ ماءة حبةٍ
و الله یضاعف لمن یشاء و الله واسع علیم »

 

دوست دارم بدونم این آیه به شما چی می گه؟

 

پ.ن های حاجیی: دیدم بازدیدها 12، 13تا تو روزه گفتم برای نظر دادن بسند.
                          اگه نظر شما مثه دیگر دوستانی که نظر می دن بود (اشکال نداره) نظر رو تکرار کنید.

                      (   حبة: دانه گندم              سبع: هفت              ماءة: صد    )



نویسنده » للِه . ساعت 11:11 صبح روز دوشنبه 86 شهریور 19


یک تسبیح خریده ام که هر دانه اش به اندازه ی یک سیب سرخ است . به همان بزرگی و قرمزی و زیبایی .

دوتا انگشتر هم خریده ام . یک انگشتر هم سال پیش پدر بزرگ برایم از کربلا آورده بود . آن را هم از توی وسایلم پیدایش کردم تا انگشتر هایم کامل شود .

پیراهن سفیدم اتو کشیده و صاف است . می اندازم روی شلوارم . ریش ها هم که خب ... فکر می کنم اندازه شان بد نباشد .

بچه ها تا قیافه ام را می بینند ، سر و صدا راهخ می اندازند . اصلا این بچه محل های ما نمی توانند یک دقیقه آرام باشند . پر رو ترها متلک بارانم می کنند : (( بابا حاجی ! التماس دعا ! )) _ (( دست ما رو هم بگیر ! ))

اصلا مهم نیست که بچه ها مسخره ام می کنند . بعضی ها هم که مثلا خجالتی ترند ، فقط یه جوری نگاهم می کنند ! ولی ... مهم نیست ، ها !

یک دفترچه هم خریده ام ، می خواهم هر شب کارهای خوب و بدم را بنویسم . فکر می کنم همه چیز برای خدایی شدن آماده باشد ....(( دفترچه ی خودسازی ! ))

دو هفته ای هست که تغییر کرده ام .

از بیکاری حوصله ام سر رفته . به یاد دفترچه ام می افتم ؛ دفترچه ی خودسازی .

بازش می کنم ؛ فقط دوشب نوشته ام و 12 شب دیگر خالی است . به جایش ریش هایم بلند تر شده اند و یک انگشتر قلمبه کبود هم اضافه کرده ام ... 12 شب دفترچه ام خالی است .

قیافه ام ولی ... خیلی حاجی شده ! دفترچه ی خودسازی ام ولی ، خالی خالی است .

امروز 22 شعبانه و حدودا" ده روز تا ماه رمضون دارم باید آدم شم .

خدایا نیار اون روزی رو که برگردم دفترچه اعمالم رو نگاه کنم و ببینم خالی از عمل صالح که نیست بماند ، سیاهه از گناه و معصیت .....

اللهم اغفرلی .......



نویسنده » بی نام . ساعت 6:1 عصر روز چهارشنبه 86 شهریور 14


سلام

یه دو هفته ای نبودم ... جاتون خالی بود...

نیمه شعبان ، سحر رسیدیم مسجد جمکران...

انگار گنبد و بارگاه قشنگ تر از همیشه می درخشید... انگار آسمون هم چراغونی شده بود...

بعد از نماز یه مسیری رو داشتیم پیاده می رفتیم به سمت مسجد...

نسیم می اومد ، یه نسیم خنک ، با یه رایحه باور نکردنی... ، اشتباه نمی کنم ،بوی عطر می اومد ، از دور دست کوه خضر...

نمی دونم چه خبر بود اما باور نکردنی بود واسم...

 

 

یا صاحب الزمان ، مولای من : 

در بی تو بودن ها به تو محتاجم ...  و در با تو بودن ها  به باور بودنت...

میلاد مبارک

 

علی مدد

 

 

پ . ن:

1- نایب الزیاره همه دوستان بودم

2-ماجرا های این دو هفته رو به مرور می نویسم

3- دعا کنید

 



نویسنده » حاج جمال . ساعت 11:1 صبح روز جمعه 86 شهریور 9